تبليغاتX
بالابان
بالابان
ارزش زيست‌محيطي تالاب‌ها، 10 برابر جنگل‌ها و 200 برابر زمين‌هاي زراعي است.
بدویت یا مدرنیته

راستش توی پارک نشسته بودم. تازه به وبلاگت سر زده بودم و کم و بیش حرف‌ها و نظر‌ها (مال تو و مال دیگران) از ذهنم گذشت. چیز‌هایی تند‌تند از توی سرم عبور کرد.

خلاصه با مکافات تکه کاغذی گیر آوردم تا برای تو بنویسم: (حاصل رو بدون تغییر برات تایپ می‌کنم.)

آدم تا یاد دارد از بعدش ترسیده و چشم‌هایش را گرد کرده و با بدبینی و نا‌امیدی نگاه کرده است. حرف از نداشته‌ و داشته‌های از دست رفته زدن، کار سختی نیست، چون (قربونش برم) نداشته‌ها و رفته‌ها کم نبوده و نیستند.

دوست عزیزم، ما دیگر دچار بدویت نیستیم، که کهنه رفتار‌هایِ ما نشانه‌ی بدویتِ پاک و تعادل‌طلبِ ما نیست. انسانی که روزگاری قربانی را نه از برای رفعِ بلای نادانسته‌ای که نمی‌دانم چه نمی‌دانم کسی قرار است چه نمی‌دانم زمانی بر سر ما فرود آورد و مثلا ماشین آخرین مدل ما را زیر کامیون له کند، بلکه به عنوان فدیتی بی‌ریا برای وفور نعمت و حصولِ محصول و حفظ تعادل، آن‌هم نه با خون ریختنِ جانداری که از همان ابتدا نگاه به چاقو و دست قصاب می‌کند تا بلکه نبرد و نزند، استفاده می‌کرده، حالا در قرنِ ماشین‌های آخرین درد‌سر و کارخانه‌های بهترین دود و تکنولوژیِ جانانه‌ترین فاضلاب‌ها، به جانِ طبیعتِ جاندارِ زبان‌بسته‌ی بی‌شعور افتاده، تا شاید خودش را زنده نگه دارد و ماشین‌اش را بیمه کند.

آری این بدویت نیست. مدرنیته است؛ تجدد است. حتی جامه‌ی بدویت نیر بر تن ندارد که تا جایی که من پرسیده‌ام می‌گویند روزگاری:

پروردگار انسان و حیوان و گیاه را در یک روز آفرید (اوستا)

سلیمان نبی افتخار می‌کرد که زبان حیوان می‌داند (قرآن و تورات)

برهمانیان پا بر زمین نمی‌گذاشتند که مبادا جاندارِ ریزی زیرِ پا له شود. (هندوان)

سرخپوستان نِسِب به حیوان می‌بردند تا مقام بالا ببرند. (آیین‌ها در امریکا)

در شرق دور زنان را به آیینِ پرندگان می‌آراستند تا زیبا شوند و ...

بدویتِ امروزِ ما حاصلِ افکار نو است نه کهنه، که آمیختگیِ نو و کهن، حاصلْ چنین به بار آورده.

آری .... وامصیبتا!!

اما وامصیبتا گفتنِ ما، تنها چار‌ه‌ی راه نیست. شاید بهتر باشد به جایِ این‌که بنویسید از ایرانی بودنِ خودم شرمنده‌ام، بیش‌تر راهی پیدا کنید که به آن افتخار کنیم. چشم‌بادامی‌ها چند‌ها سال پیش کاری کردند که امروز افسوس می‌خورند، پس کار از کارِ ایشان گذشته نه ما!

خوشبختانه اگر از ده‌تا، نه‌تا را از دست داده‌ایم، هنوز یکی باقی‌ست. آن یکی را دریابید، نه اینکه ماتمِ آن نه‌تا را بگیریم و منتظر شویم تا نه‌تایمان (به سلامتی و دلِ خوش) ده‌تا شود.

داشتم شعری از تالکین می‌خواندم، حس کردم بد نیست بنویسم‌اش برایت، جایی که از زبانِ یک اِنْتْ (Enth) - سمبلِ جانِ درخت -  می‌گوید:

وقتی زمستان از راه می‌رسد، زمستانی چندان سخت که تپه و بیشه هم تابش نمی‌آورند،

وقتی درختان فرو می‌افتند و شبِ بی‌ستاره، روزِ بی‌خورشید را در کامِ خود فرو می‌برد،

وقتی که باد از شرقِ ملال‌انگیز می‌وزد،

آنگاه زیر بارانِ ملال‌انگیر، تو را می‌خوانم؛ دوباره به سویت می‌آیم!

انت بانو! (سمبل روحِ زاندگیِ جنگل)

وقتی زمستان می‌آید و سرودِ پایان را می‌خواند!

وقتی سر‌انجام تاریکی حکم‌فرما می‌شود،

وقتی شاخه‌ی خشک شکسته است، و روشنایی و وقتِ کوشش گذشته است؛

تو را می‌حویم و منتظرت می‌مانم تا دوباره به هم برسیم:        هر دو

 

کاری به تعابیر و تفاسیر و انواع و اقسام جمعِ مکسر‌ها ندارم.... حالا دیگر تکه کاغذم تمام شده است.

 

|+| نوشته شده در  87/05/20ساعت 10:53  توسط فرهاد معینی زاده  |