تبليغاتX
بالابان
بالابان
ارزش زيست‌محيطي تالاب‌ها، 10 برابر جنگل‌ها و 200 برابر زمين‌هاي زراعي است.
ابیانه
بابام با ماشین ما رو تا حباد برد و تو راه از یه تعمیرگاه سر راه پرسیدیم که چه جوری بریم و کجا شب رو سحر کنیم تعمیر کارم همچین ترسوندمون که تو دلم گفتم وا ویلا شب اول سرمونو نبرند حتما میکوننمون دلو زدیم به دریا و تو گرمایی که سگگ از خونش بیرون نمیاد سر یه جاده فرعی که به سمت دهی به نام مرغ میرفت از ماشین پیاده شدیم
تو این جاده مرتب کامیون رد میشد که بعدا کاشف به عمل اومد که بخاطر معدنی ی که تو جاده بود راننده های کامیونم که فکر کرده بودند ما بیابون گردای حرفه ایم مرتب برامون برامونبوغ میزدند
تا غروب راه رفتیم تا رسیدیم به مرغ برای گذران شب در جایی خوش منظره که بین قبرسون و مرده شور خونه ده بود اتراق کردیم جوونای ده تا کمی بعد از تاریک شدن هوا پیشمون موندن اما از ترس مرده ها زود فلنگو بستن مام چای آتیشیو زدیم و با بدن درد تو چادر خوابیدیم

در ابتدا خستگی بیش از حد مانع خوابید نمان شد اما وقتی هم که چشمهای مان کمی گرم شد ، باد شروع به وزیدن گرفت و چادر ما را که در میان دو درخت بر پا شده بود را به تنه درختها میزد، که مانع خوابید نمان میشد. حوالی ساعت 10 شب  صدای موتوری را شنیدم که همراه نور چراغی که بر روی چادرمان افتاده بود ، نزدیک میشد. وقتی به ما رسید متوجه شدیم که نگهبانان روستا هستند که به گفته خودشان هر شب دو تا از اهالی ده شیفتی نگهبانی میدهند. آنها تفنگ دو لولی هم به همراه داشتند که حسابی ما را ترسانده بود. اما پس از چند سوال ساده و نوشیدن چای ما را ترک کردند. من که خواب از سرم پریده بود ، به هر صدایی حساس شده بودم. در نیمه های شب صدایی شنیدم و وقتی زیپ چادر را پایین کشیدم ، حیوانی را دیدم که در چشمه نزدیک ما مشغول آب نوشیدن بود. نفهمیدم که سگ بود یا گرگ ام هر چه بود به محض دیدن من فرار کرد. خوابم برد وحوالی ساعت 3 صبح بیدار شدم. در قبرستان نزدیکمان جغد کوچکی را دیدم. چراغ قوه را برداشتم و با سامان برای دیدن جغد رفتیم. هر چند جغد را ندیدیم ، اما بهانه ای شد که با چراغ قوه نوشته های روی قبر ها را بخوانیم . بعد به چادر رفتیم وتا ساعت 7 صبح یکله خوابیدیم .( همینجا از همه اهالی روستای مَرغ که به ما خیلی کمک کردند تشکر میکنم).

 

روز دوم

 

فردا صبح از بدن درد نمیتوانستیم جُم بخوریم. جای بندهای کولی روی بدنم حسابی درد میکرد. اما بعد از کمی راه افتن بدنم گرم شد و در جاده خاکی که به اتوبان کاشان منتهی میشد ، به راه افتادیم. تا حوالی ساعت 11 به اتوبان رسیدیم. در آنجا چادری با کندوهای زنبور عسل در کنار جاده بر پا شده بود. یکی از دوستانمان در روستای مَرغ (علی)که در چادر بود ما را به داخل دعوت کرد . علی که نگهبان آنتنهای موبایل در جاده بود ، برای استراحت به چادر زنبور دار آمده بود.

در چادر اولین مشکل مان زنبورهایی بودند که به هر طرف پرواز میکردند، ولی زنبور دار گفت گه اگر دستمان را برای دور کردنشان تکان ندهیم کاری با ما ندارند.  زنبور دار هم که مفتولی را داغ کرده بود، مشغول تریاک کشیدن بود. چایی ی زدیم و بعد برای دیدن کندوها از چادر خارج شدیم. در چهار طرف کندوها چهار گلدان چوبی بزرگ که در هر کدام درخت کاج کوچکی بود ، قرار داده بودند. ناگهان دستهای از زنبورها از کندو خارج شدند و به اولین درختی که رسیدند، به صورت توده ای نشستند. سامان که کنجکاویش گل کرده بود از زنبور دار کلاه تور دارش را گرفت و نزدیک آنها شد. من حتی از دور هم صدای وزوز بلند توده زنبورها را میشنیدم. البته در توضیح باید بگویم که هنگامی که ملکه جوانی در کندویی سر از تخم در میآورد، به همراه دسته ای از کارگر ها از کندو خارج شده و در جای مناسبی کلنی دیگری تشکیل میدهد. زنبور دارها هم آنها را گرفته و صندوق چوبی ای جای میدهند.

ما که قصد داشتیم برای نهار به روستایی در نزدیکی در جاده قدیم برسیم از زنبور دار آدرس پرسیدیم و او هم گفت که کمی جلو تر جاده قدیم را خواهید دید. ما به راه افتادیم ولی هر چه میرفتیم جاده قدیم را نمی دیدیم. سایه ای هم که نبود و بخاطر گرما آبمان  مرتب تمام میشد که از راننده های کامیون میگرفتیم. تا ساعت 4 راه رفتیم . تا به محل استراحت کنار جاده ای رسیدیم. دیگر نا در بدن نداشتیم. و پاهایمان تاول زده بود . مخصوصا ً سامان که در راه تخت کفشس شکست. نهار خوردیم و چرتی زدیم .

روستای نیه از دور پیدا بود، ولی با سامان قصد کردیم که تا شب به نطنز برسیم. یک ساعتی پیاده رفتیم اما هوا داشت تاریک میشد و دیگر توان راه رفتن نداشتیم. از یک گشت پلیس راه خواستیم که ما را تا سر محل تقابل جاده قدیم و اتوبان ببرد. از گشت پلیس که پیاده شدیم هوا کاملا ً تاریک شده بود . در کنار جاده باجه حلال احمری بود که به آنجا رفتیم و سامان پایش را که حسابی تاول کرده بود را پانسمان کرد.

حالا در کنار جاده قدیم بودیم ولی هوا تاریک شده بود و کسی ما را سوار نمیکرد و دیگر نمیتوانستیم راه برویم. چون در یک روز چیزی حدود 60 کیلومتر راه رفته بودیم. نیم ساعتی ایستادیم تا یک موتور سوار سوارمان کرد. وقتی در نطنز پیاده شدیم متوجه شدیم که تخت پوتین سامان بخاطر قرار گرفتن روی اگزوز موتور آب شده بود .    

درشهر نطنز سرچشمه ایست  که در حال حاضر نام آن را به یاد ندارم  . در کنار این سرچشمه تفرج گاهی ساخته اند که جای مناسبی برای گذران شب است. ما که حسابی خسته و گرسنه بودیم به چایخانه ای رفتیم که در انتهای تفرجگاه مذکور بود. دیزی مشتی زدیم و سپس چادر را بر پا کردیم تا صبح خوابیدیم.

 

 

 

روز سوم

 

صبح از صدای همهمه مردم اطراف مان بیدار شدیم. خستگی از تنمان بیرون رفته بود، اما پاهایمان که تاول زده بود دیگر یاری یک پیاده روی دیگر را نمیداد. صبحانه را زدیم  و تصمیم گرفتیم که بقیه راه را hitchhike ( سوار شدن به ماشین های عبوری بدون پرداختن پول ) برویم. به راه افتادیم . از میدان امام حسین باید خارج میشدیم. در شهر از یک وانت خواستیم که ما را به میدان امام حسن ببرد. در ابتدا نپذیرفت اما چند دقیقه بعد ما را جلوتر سوار کرد. میدان امام حسین که پیاده شدیم من داشتم دستمال سرم را خیس میکردم و آبی به دست وصورت میزدم که راننده پراید سفیدی از من پرسید " دادا ابیانه کوجاس " . فهمیدم که همشهری مان است .دو جوان اهل حال بودند که به اندازه ما جای خالی داشتند. به شوخی گفتم که

  بهت میگم اما شرط داره         

 _  چه شرطی ؟        

_ به شرط  اینکه ما رم ببری

_ بیا بالا

 سوار شدیم ، حسابی گپ زدیم تا رسیدیم به ورودی ابیانه . ترافیک عجیبی بود و به علت تعدد مسافر دیگر اجازه ورود ماشین به ابیانه را نمیدادند. همشهریا نمان که اوضاع را دیدند عظم بازگشت کردند ، ما از ماشین پیاده شدیم و به طرف روستا رفتیم.

در روستا گشتی زدیم ، با چند نفر از اهالی آشنا شدیم و کلّی چای آتیشی زدیم ( جای شما خالی ). حوالی غروب به خانه زنگ زدم و از بس تعریف کردم قرار شد که فردا خانواده ام به ابیانه بیایند. شب بالای تپه ای که منظره خوبی از دشت ابیانه داشت چادر زدیم و تا حوالی ساعت 4 بیدار ماندیم و دور آتش حسابی گپ زدیم. بلبلی هم که در لابلای درختان اطراف میخواند ما را تا صبح همراهی کرد.

 

 

روز چهارم

 

روز بعد آخرین روز سفرمان بود . جای شما خالی . هوای خوب، چای آتیشی، جوجه، گشت وگذار و خلاصه عشق و حال . نزدیکی ظهر هم به پیر زنی که مشغول تمیز کردن باغ اش از برگها و آتش زدن آنها بود کمک کردیم. و غروب با خانواده به اصفهان برگشتیم. راهی را که به زحمت تا نیمه در دو روز پیاده طی کرده بودیم در 2 ساعت با ماشین برگشتیم.

 

 

فرهاد معینی زاده 22/4/87

|+| نوشته شده در  87/04/12ساعت 13:21  توسط فرهاد معینی زاده  |