
چوب پا
گاهی اوقات تصاویری میبینیم که تا آخر عمر در ذهن مان باقی می ماند. و وقتی باز آن تصویر را به یاد می آوریم، خاطره ای را برای ما زنده میکند. یکی از این تصاویر حکاکی شده در ذهن من، دیدن پرنده ای به نام چوب پا است که خاطره خوش ماهیگیری در تالاب چغاخور را برای من زنده میکند.
اواسط اردیبهشت امسال(87) وقتی که فصل ماهیگیری تازه آغاز شده بود تصمیم گرفتیم که سری به تالاب چغاخور بزنیم. تالاب چغاخور در استان چهار محال در نزدیکی شهر بلداجی در مسیر جاده شهر کرد- خوزستان قرار گرفته است. حوالی ساعت 5 صبح حرکت کردیم و پس از 2 ساعت به تالاب رسیدیم. اولین چیزی که توجه ما را جلب کرد تصویر زیبای کوه کلار بود. کوه در ارتفاعات برف گرفته، و در دامنه سبز بود. انعکاس تصویر کوه در آب هم زیبایی آن را دو چندان کرده بود.
به طرف ساحل جنوبی تالاب حرکت کردیم . در ابتدا کنار ساحل شلوغ بود اما پس از طی مسیری کوتاه جای مناسبی پیدا کردیم. تصاویر زیبای کنار تالاب ما را حسابی سر ذوق آورده بود. پس از خوردن صبحانه و چای آتیشی برای پیدا کردن کرم خاکی به راه افتادیم.
از همان ابتدا مشخص بود که تالاب محل مناسبی برای دیدن پرنده های گوناگون است. به راحتی میشد پرنده هایی از جمله کاکایی سر سیاه ، کشیم بزرگ ، چنگر، هدهد و تعداد زیادی که نتوانستم شناسایی کنم را دید. دیدن همه این پرنده ها برای من جالب بود اما پرنده ای که از دیدن آن حسابی ذوق کردم چوب پا بود. نام جالبی بر روی آن گذاشته اند. واقعاً پاهای این پرنده شبیه دو تکه چوب باریک بلند است. البته از شکل این پاها میتوان حدس زد که این پرنده از آن دسته ای است که در کنار ساحل گِلی و کم عمق ساحل به دنبال غذا میگردد. ظاهر عجیب و در عین حال متناسب این موجود زیبا واقعا ً انسان را به وجد می آورد. به سختی توانستم به یک جفت از این پرنده که در گِل ها به دنبال غذا بودند تا حدی نزدیک شوم. البته در نبود دوربین دوچشمی امکان خوب دیدن آنها را نداشتم اما حتی از دور هم میشد فهمید که چقدر زیبا هستند. آن وقت بود که فهمیدم که چرا عکس روی جلد کتاب پرندگان ایران تصویر این پرنده است.
تا شب تعدادی ماهی صید کردیم و در کنار آتش تا حوالی 10 بیدار ماندیم. وقتی خوابیدیم هوا خنک بود اما پس از گذشت حدود 1 ساعت هوا چنان سرد شد که دیگر کیسه خواب و چادر هم حریف آن نبودند. دیگر از سرما خواب مان نمیبرد. آتش که خاموش شده بود را دوباره روشن کردیم . در ابتدا گرم شدیم اما پس از گذشت دقایقی متوجه شدیم که طرفی از بدنمان که به سمت آتش است گرم شده اما طرف دیگر یخ کرده است. چرخیدن مرتب هم سودی نداشت . خلاصه که برای تحمل کردن سرما رادیو فردا را گرفتیم و تا صبح با آهنگ های آن در کنار آتش رقصیدیم. کار ساز بود و موجب شد که تا صبح بخندیم و سر حال باشیم. آن شب سرمای سختی را تجربه کردیم اما خاطره خوشی برایمان به جا ماند.
البته فقط ما بودیم که سرما کشیدیم. چون همسایه مان که صد متری آن طرف تر چادر زده بود چند بطری عرق سگی همراه آورده بود و تا صبح نوشیدند و خندیدند. البته به ما هم تعارف کردند که نپذیرفتیم.
فردای آن روز تا بعد از ظهر ماندیم. حدود 20 عدد ماهی متوسط گرفتیم. صید خوبی نبود اما خیلی خوش گذشت. یکی از همسایه ها مان یک ماهی نسبتاً بزرگ به وزن تقریبی 3 کیلو گرفت اما ما از 800 گرم بزرگتر نگرفتیم.
وقتی که به خانه باز گشتیم دیدن چوب پا و شبی که تا صبح رقصیدیم ،از بهترین خاطرات زندگیم شده بود. اگر روزی قصد کردید به چغاخور بروید و شب بمانید حتماً در تابستان این کار را بکنید تا مثل ما مجبور به رقصیدن تا صبح نشوید.