
رُخ
بعد از سیمرغ، در صف مرغان افسانه ای، نوبت به رخ {-ُ خ} می رسد. با این مرغ نخست بار در هزارویک شب آشنا می شوبم؛ و کسی که آن را توصیف میکند، جهانگرد معروف دنیای افسانه ها سندباد بحری است.
«.... در شهر بغداد مردی بود بی چیز و پریشان حال که سند باد حمالش می گفتند و پیوسته بارهای گران می برد و از مزد حمالی روزی می خورد. اتفاقا روزی از روزها که از اثر آفتاب آهن می گداخت.... سندباد پشته ای گران برداشته میرفت تا اینکه به در خانه بازرگانی رسید که آب زده و رُفته بود.... سندباد خواست لختی برآساید. نسیمی معطر بر وی بیامد. برخاسته به خانه درون رفت .... و رایحه طعام خوش بو به مشامش آمد؛ آنگاه سر به آسمان کرد و گفت: ای پروردگار ... بندگان خود را به هر چه سزا دیده ای آن داده ای، یکی در عیش و طرب است یکی در رنج و تعب.... خواست بار برداشته روان شود، ناگاه پسری خرد سال از آن خانه به در آمد و آستین حمال گرفته به او گفت به خانه اندر آی، خواجه ام تو را میخواهد....»
سند باد حمّال به درون می رود. خداوند خانه او را گرامی میدارد و به او می گوید تو گمان برده ای که من این ثروت و مکنت را بی تحمل رنج و محنت به دست آورده و همواره در آسایش و راحت زیسته ام؟ این پندار خطاست در درون زندگانی چنان ماجراهای عجیب بر من گذشته است که هیچ کس باور نمی دارد.من هفت سفر کرده ام و هر سفر مرا حکایتی غریب روی داده . آنگاه سندباد هفت روز در خانه وی می ماند و هر روز او یکی از سفر های خود را برای سندباد تعریف میکند.
سند باد در سفر پنجم با رخ روبه رو میشود:
«.... چون از سفر چهارم باز گشتم به عیش نوش بنشستم و آنچه بر من روی داده بود؛ فراموش کردم. روزی از روزها هوای سفر به سر افتاده تفرج شهر ها و جزیره ها را شوقمند شدم و دامن همت بر میان زدم و بضاعت گران که مناسب سفر دریایی باشد خریده بار بستم و از شهر بغداد روی به بصره نهادم و در آنجا کشتی بلند و وسیع خریده ناخدا و عمله از برای آن مزدور گرفتم. بار بر آن کشتی آورده در غایت شادی و انبساط روان شدیم و از جزیره به جزیره و از دریا به دریا میگذشتیم. تا اینکه به جزیره بزرگ خالی رسیدیم که هیچکس در آنجا نبود و در آنجا قبه ای بود بزرگ، بازرگانان به تفرج او از کشتی به در شدند.چون بازرگانان او را دیدند ندانستند که بیضه (تخم) رخ است. او را با سنگ زدند و بشکستند. آبی بسیار مانند نهر از آن بیضه روان شد و جوجه رخ از او پدید گشت. بازرگانان او را از بیضه به در آوردند. ذبح کرده و گوشت بسیاری از او بگرفتند.
من گفتم اکنون رخ پدید آید و کشتی ما را بشکند. ما به گفتگو اندر بودیم که ناگاه آفتاب از چشم ها ناپدید شد. آنگاه سر به آسمان بر داشتم تا ببینم که میانه ما و آفتاب حمایل چیست که ناگاه دیدم پرهای رخ میانه ما و آفتاب حجاب گشته و هوا را تاریک کرده و سبب این بوده است که چون رخ دید که بیضه او را شکسته اند، جفت خود را آواز داده به کشتی احاطه کردند و به آواز بلند تر از رعد بانگ بر ما میزدند. من خدا و عمله کشتی را گفتم پیش از آنکه هلاک شویم کشتی برانید. در حال ناخدا سرعت کرده بازرگانان از جزیره به در آمدند و کشتی را گشوده بادبان بر افراشتند و به کشتی نشسته، روان شدیم.
رخ از ما غایب شد و ما به سرعت کشتی همی راندیم که ناگاه دیدیم رخ در پی ما روان گشته کشتی را احاطه کردند.هر یکی را سنگی بزرگ مانند کوه در چنگال است. پس رخ سنگی را که در چنگال داشت بر ما بینداخت. سنگ او به دم کشتی بیامد، او را بیست پاره کرد. کشتی از هم ریخت و هرچه که در کشتی بود غرق گشت.....
در سفر دوم نیز سندباد در جزیره ای به خواب میرود و چون بیدار میشود از کشتی و اهل کشتی اثری بر جای نمانده.
« بسی محزون شدم و نزدیک شد که زهره من از غایت اندوه بشکافد و با من چیزی از مال دنیا و خوردنی نبود. تنها در آن جزیره بماندم و نومید شدم. با خود گفتم اگر در سفر نخستین کسی یافتم که مرا به آبادی رساند هیهات که این بار کسی پیدا شود. ناچار به درختی بلند بر شدم و از آنجا به چپ و راست نظر میکردم. جز آسمان و درخت چیزی نمی دیدم؛ چون خوب نظر کردم در جزیره چیز بزرگ سفیدی دیدم. از درخت به زیر آمده بدان سو رفتم، چون بدو رسیدم دیدم قبه ایست گرد و بزرگ و مدور.بگشتم و دری از برای او نیافتم. بسی نرم و لغزنده بود به فراز او رفتن نتوانستم.دور او را بپیمودم پنجاه گام بود. در فکر حیلتی بودم که بر او داخل شوم، حیلتی نیافتم تا آفتاب از چشم من ناپدید شد و هوا تاریک شد. گمان کردم که ابر پیش آفتاب بگرفت . سر برداشته خوب نظر کردم، پرنده ای بزرگ جثه دیدم که در هوا می پرد و آفتاب به سبب او ناپدید گشته بود. از آن پرنده بسی در عجب شدم. آنگاه حکایتی مرا به خاطر آمد.... که در زمان گذشته از سیاحان و مسافران شنیده بودم که در پاره ای از جزایر پرنده بزرگی هست که آن را رخ گویند که کودکان خود را به گوشت پیل طعمه دهد. پس دانستم آن قبه سپید تخمی از تخم های رخ است. من از آن پرنده و تخم در عجب بودم و در آفریده پروردگار به حیرت مانده خدای تعالی را حمد و ثنا میکردم و چشم بر آن پرنده داشتم.که به سوی آن قبه فرود آمد و او را به زیر بگرفت و بخفت.
در آن هنگام من برخاسته دستار از سر بگشودم و او را مانند طناب بتابیدم؛ سری از او را به میان بسته به سر دیگر به پای آن پرنده محکم بستم و با خود گفتم که شاید این مرا به شهری برساند و به هر شهری که برد از نشستن در این مکان بهتر خواهد بود. پس آن شب را بیدار ماندم؛ از ترس آنکه مبادا بخوابم و آن مرغ مرا غافل بردارد.
چون فجر بدمید مرغ از روی تخم برخاست و بانگی بلند برآورد. به هوا بلند شد و مرا نیز بلند کرده چندان بالا رفت که من گمان کردم که پرهای او به آسمان می ساید!
پس از آن فرود آمد و مرا فرود آورد تا اینکه مرا به مکانی بلند برسانید. من چون خوشتن را بر روی زمین دیدم به سرعت پیش رفته خود را از پای او بگشودم و از او بسیار خوف داشتم. لیکن مرا ندید و احساس نکرد. چون دستار از پای او گشوده خلاص یافتم بر کناری ایستاده بودم که آن مرغ چیزی به چنگال گرفته پرید. چون خوب دیدم ماری بود بزرگ؛ از بزرگی آن مار در شگفت ماندم».
جایی که رخ سندباد را بر زمین گذاشته بود، کوه الماس بود که کسی بدان بر شدن نمی توانست. سند باد در این باب نیز گوید:
«حکایتی که از سیاحان و بازرگانان شنیده بودم به خاطر آوردم که در کوه الماس خطر های بزرگ است و کسی بدانجا نتواند رفت. لیکن بازرگانان چون خواهند سنگ الماسی به دست آورند حیلتی سازند و گوسفندی را کشته پوست از وی بردارند و گوشت او را شرحه شرحه کنند و از آن کوه به بادیه براندازند. پس کشته گوسفند به سنگ های الماس بیفتد، سنگ ها بدو چسبد. آن گاه پرندگان از رخ و کرکس به آن لاشه بنشینند و آن را به چنگال گرفته به فراز کوه برشوند. در حال بازرگانان به سوی پرندگان آمده بانگ بر آن ها زنند و پرندگان از آن لاشه دور شوند. آن گاه سنگ های الماس را که بر آن لاشه چسبیده برچینند و به شهر های خوشتن برند و هیچ کس به سنگ الماس نتواند رسید مگر بدین حیلت».
«... در آن اثنا کرکسی بر آن لاشه فرود آمده او را به چنگال گرفته به هوا بلند کرد. من نیز از او آویخته بودم. کرکس همی پرید و من و لاشه را همی برد تا اینکه به فراز کوه بر آمد و لاشه را بر زمین نهاد و قصد کرد که لاشه را از هم بدرد و بخورد. ناگاه آوازی بلند از پشت کوه بر آمد. کرکس برمید و به هوا پرید. من خوشتن را از لاشه بگشودم .... و در پهلوی لاشه باستادم.
در هزار و یک شب در حکایت عبدالله چینی باز به رخ اشاره شده است:
«... گفته است که وقتی با جماعتی از دریای چین سفر میکردیم از دور جزیره ای دیدم. کشتی به سوی آن جزیره رانده دیدیم که جزیره ای است بزرگ! پس اهل کشتی به آن جزیره آمدند که آب و هیمه بردارند و تیشه و ریسمان با خود داشتند. آنگاه در جزیره قبه بزرگ سفیدی دیدند که طول آن هزار ذرع بود! چون او را بدیدند به سوی آن رفتند و بدو نزدیک شدند، دیدند که او بیضه رخ است. او را با تیشه و سنگ و چوب همی زدند تا این که بشکست و بچه رخ مانند شتری بزرگ از او بیرون آمد! پرهای او را بکندند و نمی توانستند مگر به یاری یکدیگر با اینکه پرهای آن جوجه کامل نشده بود.
پس از آن آنچه میتوانستند از گوشت جوجه بگرفتند و با خود به کشتی برداشته و بادبان کشتی بر افراشته آن شب را تا طلوع آفتاب رفتند. از قضا بادی تند به آن کشتی همی وزید و کشتی به سرعت همی رفت که ناگاه رخ پدید شد؛ به ابری بزرگ همی مانست و در چنگال او سنگی بود از کشتی بزرگ تر.
چون در هوا برابر کشتی رسید سنگ را به سوی کشتی بینداخت. چون کشتی میرفت به کشتی برنیامد و به دریا افتاد و هراس بزرگی به اهل کشتی روی داد. ولی به سلامت به در رفته، از گوشت آن جوجه طبخ کرده بخوردند. در میان اهل کشتی پیران مو سپید بودند. چون بامداد بشد دیدند همه را موی سیاه گشته؛ پس از آن کسانی که از آن گوشت خورده بودند پیر نگشتند و گویند سبب جوانی ایشان چوبی بوده است که آن را شجره الشباب می گفتند و بعضی گفته اند سبب آن حالت گوشت جوجه رخ بوده است...»
در هفت پیکر نیز نظامی ذکری از مرغی بزرگ میکند:
در شهر سیاه پوشان میلی بلند بر پای بوده و زنبیلی بدان آویخته بوده اند. هر کس که می خواسته است از علت سیاه پوشیدن مردم شهر آگاه شود، باید به درون زنبیل بنشیند و کسی آن زنبیل را با ریسمان به بالای میل بکشد، آن گاه مرغی بزرگ می آمده و مسافر سبد نشین را با خود به دیار آرزو ها و کامرانی ها می برده است.

در نقاشی های عصر صفوی رخ به شکل مرغی که دم وتاج بلند دارد بسیار کشیده شده. آخرین شرح از این مرغ در ادبیات ایران، مربوط به کتاب امیر ارسلان است که در دوره قاجار نوشته شده و در آن مرغ عظیم به دست امیر ارسلان به هلاکت میرسد.
