تبليغاتX
بالابان - ققنوس

بالابان

ارزش زيست‌محيطي تالاب‌ها، 10 برابر جنگل‌ها و 200 برابر زمين‌هاي زراعي است.

 

ققنوس 

ققنوس

 

خاستگاه اسطوره ققنس یا ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده كه بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می كند. در اساطیر یونان باستان این مرغ به سبب سرود مرگی که برای آپولون می خوانده شهرت یافته است.

علامه دهخدا گويند:    ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آيد هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشيند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هيزم افتد و خود با هيزم بسوزد و از خاکسترش بيضه ای پديد آيد و او را جفت نمی باشد و موسيقی را از آواز او دريافته اند. (برهان)

در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس Phoenix پرنده ای است افسانه ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می كند، خود را بر تلی از خاشاك می سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می آورد و دور دیگری از زندگی را می گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان.

 

ققنوس از زبان هرودت(مورخ یونانی)

 

مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس كه من آن را جز در تصاویر ندیده ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis ، هر 500 سال یك بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می آید. آن طور كه از شكل واندازه اش در تصاویر بر می آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شكل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از كار این پرنده می گویند كه به نظر من باور كردنی نیست و آن این كه این پرنده جسد والد خود را، كه با نوعی صمغ گیاهی خوشبو  اندود شده، همه ی راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می آورد و آن را در آن جا دفن می نماید. می گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله ای آن قدر بزرگ كه بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می سازد، بعد توی آن را خالی می كند و جسد را در آن می گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می گیرد و گلوله را كه درست همان وزن اولیه خود را پیدا كرده به مصر می آورد و در حالی كه تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور كه گفتم درون معبد آفتاب می گذارد، و این داستانی است كه درباره این مرغ و كارهایش می گویند

 

 

یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian 200 سال بعد از میلاد مسیح نوشت:

 

"ققنوس بدون كمك از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب 500 سال را درست نگه می دارد زیرا او از طبیعتی كه عقل كل است همه چیز را می آموزد. با آن كه اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می رسد معهذا گمان نمی رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از كشیشان - كسی بداند كه 500 سال چه وقت به سر می رسد، ولی دست كم ما باید بدانیم كه مصر كجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در كجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می گذارد و در كجا دفن می كند."

 

زکریای قزوینی در عجایب المخلوقات این مرغ را به اختصار تمام توصیف کرده است:

«مرغی است در بلاد هندوستان، هیزم بسیار از برای آشیانه گرد کند و منقار بر منقار ماده ساید، از آن آتش افروخته شود، هر دو بسوزند؛ آنگاه باران بر خاکستر ایشان بارد باز هر دو پدید آیند و جناح را از خاکستر بر افشانند»

 

برهان نیز ذکری از ققنوس دارد که به موسیقار شبیه تر است.«به لغت رومی، مرغی است به غایت خوش رنگ و خوش آواز. گویند منقار او سیصد و شست سوراخ دارد و در کوه بلندی مقابل باد نشیند و صدا های عجیب و غریب از منقار او بر آید و به سبب آن مرغان بسیار جمع آیند، از آنها چندی را گرفته طعمه خود سازد.

گویند هزار سال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن کند و مست گردد و بال بر هم زند، چنان که آتشی از بال او بجهد و رد هیزم افتد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید؛ و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او در یافته اند»

 

ققنوس 

 

ققنوس از زبان عطار

 

هست ققنس طرفه مرغی دل ستان     موضع آن مرغ در هندوستان

سخت منقاری عجب دارد دراز       همچو نی در وی بسی سوراخ باز

قرب صد سوراخ در منقار اوست     نیست جفتش طاق بودن کار اوست

هست در هر ثقبه آوازی دگر     زیر هر آواز او رازی دگر

چون بهر ثقبه بنالد زار زار     مرغ و ماهی گردد از وی بیقرار

جمله درندگان خامش شوند     در خوشی بانگ او بیهش شوند

فیلسوفی بود دمسازش گرفت     علم موسیقی ز آوازش گرفت

سال عمر او بود قرب هزار     وقت مرگ خود بداند آشک

چون ببرد وقت مردن دل ز خویش     هیزم آرد گرد خود صد خرمه بیش

در میان هیزم آید بیقرار     در دهد صد نوحه آن دم زار زار

پس بهر یک ثقبه از جان پاک     نوحه دیگر بر آرد درد ناک

چون بهر یک ثقبه همچون نوحه گر     نوحه دیگر کند نوعی دگر

در میان نوحه از اندوه مرگ     هر زمان بر خود بگردد همچو برگ

از نفیر او همه پرندگان     وز خروش او همه درندگان

سوی او آیند از نظاره گی     دل ببرند از جهان یکباره گی

از غمش آن روز از خون جگر     پیش وی بسیار میرد جانور

جمله از زاری وی حیران شوند     بعضی از بی قوتی بی جان شوند

پس عجب روزی بود آن روز او     خون چکد از ناله دل سوز او

باز چون عمرش رسد با یک نفس     بال و پر بر هم زند از پیش و پس

آتشی بیرون جهد از بال او     بعد از آن آتش بگردد حال او

زود بر آتش فتد هیزم همی     پس بسوزد هیزمش خوش خوش همی

مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند     بعد اخگر نیز خاکستر شوند

چون بماند ذره اخگر پدید     ققنسی آید ز خاکستر پدید

آتش آن هیزم چو خاکستر کند     از میان ققنس بچه سر بر کند

هیچ کس را در جهان این اوفتاد     کو پس از مردن بزاید یا بزاد

گر چو ققنس عمر بسیارت دهند     هم بمیری هم بسی کارت دهند

ققنس سرگشته در سالی هزار     صد تنه بر خوشتن نالید زار

سال ها در ناله و در درد بود     نی ولد نی جفت فرد فرد بود

در همه آفاق پیوندی نداشت     محنت جفتی و فرزندی ند

آخرالامرش اجل چون داد داد     آمد و خاکسترش بر باد داد

تا بدانی تو که از چنگ اجل     جان نخواهد برد جاندار از حی

در همه آفاق کس بی مرگ نیست     وین عجایب بین که کس را برگ نیست

مرگ ار چه بس درشت و ظالم است     گرد نان را نرم کردن لازم است

گر چه ما را کار بسیار اوفتاد     سخت تر از جمله این کار اوفتاد

 

دوست عزیزم آقای آقایی نیز در مورد عنقا این بخش را فرستاده اند؛ که چون اطلاعاتی در مورد عنقا نیافتم و در این توصیف ذکری از گرما و آتش هست حدس زدم مثل بسیاری از توصیف های دیگر اختلاطی از توصیف های ققنوس با پرنده دیگری باشد؛ و در این بخش گذاشتم. البته باید اضافه کنم که عنقا را بسیاری همان سیمرغ میدانند که در بخش سیمرغ نیز چنین نوشتم. اما در جایی خواندم که عنقا اسطوره ای عربی است و به خاطر پرنده بودن با سیمرغ ایرانی اشتباه گرفته شده است.

«در افسانه می گویند عنقا در آسمان تخم می گذارد و ارتفاعش آنقدر بالاست که تخم مانند شهابسنگ در اثر سقوط گرم می شود و در هوا باز شده و جوجه در مسیر سقوط بزرگ شده و به دنبال مادر پرواز می کند».