سنت های زیبا ، قالب های زشت
معمولاً وقتی در جمعی کسی از برخی از سنت های کشورمان انتقاد میکند، عده ای رَگ ملی گرایی شان باد میکند و میگویند که، اینها سنت های ما هستند و باید به همین صورت حفظ شوند . بعد هم به منتقد که چه عرض کنم، منظورم یکی از همین آدمهای معمولی مثل من و شما است که فقط از رفتاری آزرده شده است، را به باد توصیه و نصیحت میگیرند که فلانی، " این سنتها مربوط به هزاران سال پیش است و پدران مان آنها را بدون چینج( همان changeخودشان) به ما انتقال داده اند و اگر ما هم چنین نکنیم به نسل آینده خود ظلم کرده ایم". البته میبینیم که با وجود مقبولیت این طرز فکر، روزی نیست که یکی دیگر از سنت ها و آداب و رسوم این مملکت را خاک، و در عوض از دیگر کشور ها جایگزینی برای آن وارد نکنیم. پس مشکل از کجاست؟ آیا یکی از دلایل اصلی محو شدن بسیاری از سنت های ما شکل ناخوش آیند اجرای آنها نیست؟ و اگر چنین است آیا نباید در این باره تجدید نظر کرد؟

اصفهان، شهر پرنده ها
اصفهانی ها خاطره تلخ خشک شدن کامل زنده رود زیبا را در سال 1380 به خاطر دارند ( هر چند امسال شاید آن خاطره تلخ را باز تجربه کنیم ). زنده رود ، عجب اسم با مسمایی . واقعاً زندگی در این شهر مدیون این رود سخاوتمند است و ما اصفهانی ها این را در سال 1380 دریافتیم. گاهی خورشید باید از ما رو بپوشاند تا قدر آن را بدانیم و زنده رود چنان کرد ( هر چند با فاضلابهایی که به این رود می ریزد زنده رود حیات بخش دیگر بیشتر موجب بیماری و بلاست نه برکت و شفا، اما شماتت بر ماست نه زنده رود که باز تاب می آورد ). این بار نیز زنده رود باز هدیه ای به اصفهانی ها داده که برای دیدین آن نیاز به دقت دارید.
متن زیر نظر دوست عزیزم جواد جعفری است. متن مذکور چنان زیبا و دلنشین بود که ترجیح دادم به عنوان یک مطلب جدید در وبلاگم بگذارم. البته باید متذکر شوم که در نوشتن مقاله های زیبا تبحر دارد به طوری که یکی از مقاله های او در آخرین شماره مجله مترجم ( بهار و تابستان ۸۷) چاپ شده است.
راستش توی پارک نشسته بودم. تازه به وبلاگت سر زده بودم و کم و بیش حرفها و نظرها (مال تو و مال دیگران) از ذهنم گذشت. چیزهایی تندتند از توی سرم عبور کرد.
خلاصه با مکافات تکه کاغذی گیر آوردم تا برای تو بنویسم: (حاصل رو بدون تغییر برات تایپ میکنم.)
آدم تا یاد دارد از بعدش ترسیده و چشمهایش را گرد کرده و با بدبینی و ناامیدی نگاه کرده است. حرف از نداشته و داشتههای از دست رفته زدن، کار سختی نیست، چون (قربونش برم) نداشتهها و رفتهها کم نبوده و نیستند.
از انقراض آهو تا
خالی شدن جیب شما
از پیش میدانستم که بسیاری از مردم، حفظ محیط زیست (طبیعت) را امری تشریفاتی و شاید فانتزی میپندارند. در گفتگوهایی که با دوستانم داشتم، دریافتم که اغلب آنها که از قشر دانشجو یا از فارغ التحصیل های دانشگاه هستند نیز، چنین تصوری از حفظ محیط زیست دارند. پس وظیفه خود دانستم که مقاله ای هر چند کوتاه برای آگاه کردن دوستانم از ضرورت حفظ محیط زیست بنویسم. شاید مقاله زیر کاملا ً فنی و علمی نباشد ، اما به میزان درک من از ضرورت این مطلب، به عنوان یک علاقه مند به طبیعت است.
شاید حفظ طبیعت برای ما اهمیتی نداشته باشد . و با وجود شرایط همیشه بحرانی کشورمان و مشکلاتی که هر روزه با آنها دست به گریبانیم ، این امر برای ما به هیچ وجه در الویت هایمان نباشد . اما آیا چیزهایی که برایمان اهمیت ندارند، نمیتوانند بر زندگی مان تاثیر گذار باشند.
ظاهر مدرن ، افکار بدوی
نقدی بر برخی رفتارهای نا درست ما با
طبیعت و موجودات زنده است
آنچه که مرا به نوشتن این مقاله وا داشت ، تصویر دلخراشی است که چند روزی فکر من را به خود مشغول کرده است. هنگامی که داشتم از مقابل یک پرنده فروشی میگذشتم صدای جیغ و داد مرغی را شنیدم که در دست پرنده فروش ( که دختر جوانی بود) بال و پر میزد. زن دیگری که لباسهای امروزی به تن داشت، پراید خود را مقابل مغازه پارک کرده و در کنار دختر پرنده فروش ایستاده بود. در همان لحظه دو کودک که لباسهایی به سبک لباسهای کودکان اروپایی به تن آنها کرده بودند، با اشتیاق از اتوموبیل پیاده شدند تا صحنه ذبح ( کشتار) مرغ فلک زده را ببینند. دختر پرنده فروش که مرغ را از گردن گرفته بود همانطور که پرنده فلک زده پر و بال میزد تا خود را برهاند ، آن را دور سر زن و کودکانش می چرخاند. سپس مرغ را به جوی مقابل مغازه برد ، و سر برید.